الان هم اومدم که باهاتون خداحافظی کنم و از همتون تشکر کنم
خیلی خیلی دستتون درد نکنه .
ولی همچنان به وبلاگهاتون سر میزنم
به امید دیدار
خدا به همراتون

هووووووورررررررااااااا 





صبح بلند شدیم سریع بقیه ی خونه رو جمع و جور کردیم و ساعت ۱۱ رفتیم دنبال مامانم. مامانم هم مارو پیچونده بود ![]()
از پروازشون جا مونده بودن
. خلاصه زنگ زدن گفتن ۳:۱۰ میان. ما هم ناهار با پوریا رفتیم بیرون و بعد برگشتیم فورودگاه.
آی ی ی ی که چقدر دلم باسه مامانم تنگ شده بود![]()
![]()
وقتی اومدیم خونه مامانم شروع کرد به دادن سوقاتیا. "این لباس رو آرین داده... این شلوار رو علی(داداشم) باستون گرفته(که البته تنگ بود
)..."یه عالمه هم لواشک فرستاده بودن![]()
دست همشون درد نکنه.ایشالا بعدآ جبران میکنم.![]()
بعدشم که مامانم شروع کرد به تعریف کردن. دلم خیلی کم تنگ شده مامانم هم میاد هی تعریف میکنه.بابا به کی بگم... دلم تنگ شده باسه کشور در پیتمون ![]()
دلم باسه ی هوای کثیف تهران...دعواهای راننده تاکسی ها ...اوتوبوسهای پر از آدم....ورزشگاه ۱۰۰ هزار نفری...گل کوچیک وسط خیابون... باسه همه چیش تنگ شده...![]()
![]()
از اینا مهمتر... بابام... خواهرام...داداشم...همه ی فامیل...رفقا و بروبکس...![]()
![]()
بگزریم... مامانم میگه ایران گرونی بیداد میکنه
میگه همه چی گرون شده و گند زده شده به مملکت![]()
بعدش با مامانم رفتیم خرید مواد غذایی.تو راه جریان خراب شدن ماشین رو گفتیم و مامانم خیلی ناراحت شد.ولی خب چه میشه کرد.فدای سرمون![]()
![]()
شب هم نشستم دفتر خاطراتم رو خوندم.آی ی ی که چه حالی داد.چقدر خندیدم...
بعضیاشم ناراحت کننده بود
ولی خنده داراش بیشتر بودن ![]()
![]()
محمد خودش یه خط گرفته و گوشی هم مامانم از ایران گوشی قدیم خواهرم رو آورد.من هم گوشی خودم رو پس گرفتم ![]()
حدودای ۱۲. امروز مثلآ قرار بود خونه رو جمع و جور کنیم چون مامانم فردا میاد

خلاصه ناهار که از روی تنبلی بیرون خوردیم. بعدشم تا ۴ کامپیوتر و تلویزیون. از ۴ تا ۵ هم طبقه ی پایین رو تمیز کردیم. به غیر از آشپزخونه البته. بعد محمد رفت بیرون پیش شادی. آخه ساعت ۶ کارش تموم میشه. خلاصه من هم باز رفتم سراق کامپیوتر. تا شب که محمد اومد. بعد محمد نشست با شادی چت کرد(همین الان همدیگرو دیدنا
) من هم باز تلویزیون دیدم.
فردا صبح باید زود پاشیم که خونه رو جمع و جور کنیم چون مامانم ساعت ۱۱ میرسه.
کلی سوقاتی گیرم میاد
. مخصوصآ لواشک ![]()
سوقاتیایی که بوی ایران میده![]()
(پیف پیف
) کلی سوقاتی از دوستام و کلی هم لباس مباس. فک کنم یکی از ساکای مامانم سوقاتیایه ما باشه
امروز هم یکی دیگه از روزای خدا بود.
حتما میگین چی شده یاده خدا افتادم
آخه امروز روزه خوبی بود. دیشب که ۶ صبح خوابیدم => ساعت ۱ بیدار شدم. قرار بود با شادی اینا ساعت ۴ بریم خونه ی آقای میثاقیان اینا.
من هم ساعت ۳ رفتم حموم. ریشامم یه مدله عجق وجقی زدم که نگو
بدک نشده بود. موهامم تقریبآ باز بلند شده ولی هنوز خیلی بلند نیست. دیگه تا حاضر شدیم شد ۴. رفتیم دنبال شادی اینا. همه با هم (شادی و شبنم و مامانشون و باباشون و من و محمد)با ماشین ما رفتیم. محمد که باز نزدیک بود تصادف کنه.
راستی پریروز دم خونه ی آقای صنایعی اینا یه کم مالیده بود به ماشین علی. بعد کلی هم ادعاش میشه.![]()
بگزریم ... اونجا که خیلی حال داد. اول حکم بازی کردیم بعد شام خوردیم( این قسمتش از همه بهتر بود
)بعدش من و محمد و شادی و شبنم رفتیم راه بریم. رفتیم تا یه پارک اون نزدیکا ولی پشه ها کچلمون کردن.
اه ه ه ه![]()
ولی خیلی حال داد. بعدشم که باز اومدیم حکم و ۷ کثیف. راستی یادم رفت بگم قبل از اینکه بریم پیاده روی یه فالوده بستنیه مشتی دست پخت خانوم میثاقیان زدیم.![]()
![]()
امروز نمیدونم چرا ولی به نظرم روزه خیلی خوبی بود. شاید به خاطره این بود که بعد از مدتها هوا خوب بود و رفته بودم بیرون. خدایا دستت درد نکنه. به خاطر همه چی. ![]()
![]()
راستی حالا که همه دارن بازی میکنن. من هم یه بازی دارم:
اگر بهتون بگن بکی از موارد زیر رو انتخواب کنین, کودوم رو انتخواب میکنین؟
۱.پول و ثروت![]()
۲.مقام و قدرت![]()
۳.عشق واقعی![]()
۴.علم و دانش![]()
جواب خودم: گزینه ی ۱ یا ۳ (هنوز مطمئن نیستم
)
تمام دوستانی که این بقل(بخش پیوندها) لینک کردم رو هم دعوت میکنم به این بازی. --->
این مهمترین خبره امروزم بود
دیگه پوسیدم تو خونه امروز. آخه امروز محمد مونده بود خونه و چنبره زده بود روی کامپیوترش. حقم داره ولی گفتم چنبره زده چون باحال تره ![]()
خلاصه همش تلویزیون فیلمهای تکراری دیدم.... اه ه ه ه![]()
آرمین هم اومد. امروز با مامانش اینا بحثش شده بود. آخه دیروز به قول خودش رفته بود پیش دوستش بهش ریاضی یاد بده. ولی به مامانش اینا نگفته بود. باسه همین یه کم با هم بحثشون شده بود. اونام که مامان بابای جوونین بهش گفته بودن رات نمیدیم خونه یا یه همچین چیزی(جو گیر شده بودن
). خلاصه اونم اومد نشستیم همش تلویزیون دیدیم تا بالاخره آقا محمد نصف شب از پشت کامپیوتر بلند شدن. دهنشون کف نکرد![]()
چه قدر با هم حرف زدن. این دخترا من نمیدونم چه جوری میتونن انقدر حرف بزنن![]()
![]()
من هم که کامپیوتره خونم حسابی پایین رفته بود
نشستم تا ۶ صبح چرخ زدم تو اینترنت. دیگه چشام داشت در میومد که رفتم خوابیدم
اصلآ برنامه ی خوابم بهم ریخته صبحها هم که اصلآ باسه صبحانه بیدار نمیشیم. چه برسه بخوریم![]()
بگزریم... امروز قرار بود ساعت ۴:۳۰ بریم فوتبال. تیم ریاضی دانشگاه با تیم فیزیک
من توی ریاضیم چون قبلآ هم ریاضی می خوندم هم کامپیوتر ولی الان فقط کامپیوتر میخونم. دوتاش با هم سخته. از بین این دوتا هم که کامپیوتر باحال تره
یعنی راحت تره![]()
یهو سر ظهر امیریچ زنگ زد و گفت ایفو (یکی از دوستامون که ماله نیجریست)میگه امروز ساعت ۶:۳۰ مسابقه ی تیم فوتبالمونه
تیمی که اصلآ من یه بار هم باهاشون تمرین نکردم
من که گفتم نمی تونم بازی کنم چون نه کفش چمن داشتم هم قرار بود با علی و مصطفی(که باید بگم خیلی بچه های خوبین و ما بهشون میگیم گاد فادر دانشگاه چون خیلی ها رو میشناسن و خرشون از ماها بیشتر میره![]()
)و بقیه ساعت ۴:۳۰ بازی کنیم. ولی گفتم باسه تماشا میام.
خلاصه فوتبال بدک نبود ۲-۲ شدیم.بعدش من و امیریچ و کسری موندیم بازیه تیممون رو ببینیم ولی محمد رفت خونه ی آقای صنایعی اینا. دعوت کرده بودن.من پیچوندم
آخه حسش نبود.
خلاصه نیمه ی اول که تموم شد پیاده برگشتیم خونه.هوا یکم سرد بود من هم یه آستین کوتاه بیشتر تنم نبود. حدودآ ۴۵ دقیقه تو راه بودیم. دیگه داشتم از خستگی میمردم.
تا رسیدم دم در یادم اومد کلید ندارم.با گوشی امیریچ زنگ زدم به محمد گفتم بیاد در رو باز کنه.گفت باشه الآن میاد.
یه یه ربی گذشت. نیومد باز زنگ زدم گفت ۴۵ دقیقه دیگه میاد.
بهش میگم چرا میگه کار دارم. آخه چه کاری میتونی داشته باشی.
بهش گفتم خب من چی کار کنم.میگه نمیدونم. ![]()
آخه خداییش شما بودین چی کار میکردین. حالا اگر شادی بود با کله میومداااا.![]()
زن زلیل ![]()
حتما میگین حصودیم میشه که شادی داداشم رو ازم گرفته.
آخه اونوقت من از شادی خوشم نمیومد و باهاش مشکل میداشتم(قبلآ فقط دیکتم بود حالا از خودم فعل هم می سازم
) نه با محمد. بعدشم من از شادی خیلیم خوشم میاد. هیچ مشکلی هم باهاش ندارم. خیلی هم دختره خوبیه. ولی خداییش شما بودین داداشتون رو وسط خیابون ول میکردین. هر چی هم فک میکنم به نظرم نمیرسه باسه چی گفت کار داره. آخه چه کاری. نمیتونست بگه من یه دقه میرم در رو باز کنم الآن میام
.
بگزریم حدود ۱ ساعت همینجور دور خونه چرخیدم. و بعد رفتم دیدم اومده در رو باز کرده و رفته. دیگه وقتی رفتم تو ولو شدم رو کاناپه. دستم از سرما منجمد شده بود.اصلآ نمیتونستم تکونش بدم.![]()
خلاصه نشستم یه فیلم دیدم به نام (what weman want ) . موضوش قشنگ بود ولی خود فیلمش خیلی نه. جریانش این بود که یه مرده میتونست تفکرات خانومها رو بشنوه. باسه همین توی روابطش خانومها خیلی ازش خوششون میومد
.
بعدش آرمین اومد و شب هم ساعت ۲ این تورا خوابیدم.
معمولآ محمد که پا میشه نماز بخونه جم میکنم میرم می خوابم.
امروز هم مثل دیروز یه روز مضخرف بود. صبح امیریچ اومد یه کم مشقای ریاضیشو نوشتیم. بعدشم تا شب همش کامپیوتر و تلویزیون![]()
بابا حوصلم سر رفت. دیگه پاشدم رفتم یه کم HTML خوندم. ولی باز خسته شدم رفتم کامپیوتر بازی کردم. محمد هم شب با شادی رفته بود بیرون. من اول فک کردم با امیریچ اینا رفتن آهنگ بزنن توی Timothy's cafe ولی با شادی رفته بود شام بخوره.
شب هم آرمین اومد که اینجا بخوابه. من هم طبق معمول تا ۳ بازی کردم. دیگه چشام داشتن در میومدن![]()
![]()
خدا کنه این کاره تو دانشگاه باسم جور شه![]()
. خیلی حوصلم سر رفته![]()
تا صبح داشتم Star craft بازی میکردم.اصلآ حال نداد![]()
خلاصه هوا خیلی خیلی توپ بود. نه باد میومد نه ابری بود ولی نرفتیم دوچرخه سواری.![]()
آخه بچه ها پایه نبودن
خلاصه از صبح تا شب خونه الافی.یه سری هم زدم به سایت دانشگاه تا کار پیدا کنم.یه چیزایی بود.حالا مدارکم رو بفرستم شاید قبول شدم. امیدوارم که بشم چون حوسلم خیلی سر رفته.![]()
![]()
اگر این کار جدیده جور بشه خیلی خوب میشه.آخه حدود ۴۰ ساعت در هفته کاره. باسه ی ۳ ماه.اون یکی هم که ثبت نام کردم ماله روزای تعطیله.شنبه و یکشنبه روزی ۸ ساعت.اگر هر دو رو بگیرم که نوره علی نور میشه
.![]()
![]()
ولی دهنم سرویس میشه
. ۵۶ ساعت در هفته کار.عوضش هم از این الافی در میام هم تقریبآ ماهی ۱۸۰۰$ در میارم که تو ۳ ماه میشه ۵۴۰۰$
. هم میتونم قرضامو بدم هم پول جم کنم باسه ی خریدن یه کامپیوتر جدید
(از اونجایی که مال خودم الان خرابه
)
اتفاق خاصی نیفتاد امروز فقط آرمین فردا و پس فردا میاد اینجا. آخه مامانش اینا میرن مسافرت.امتحان دارن.همین امتحانای پزشکی باسه ی تبدیل مدرک ایران به کانادا.ایشالا قبول شن
خیلی خونواده ی خوبین.اگر از آرمین فاکتور بگیریم البته![]()
نه شئخی کردم خیلی آدمایه خوبین![]()
چه قدر چیز میز از خدا خواستم امروز![]()
ولی هیچ کودومو بهم نمیده.
اه ه ه ه ه ![]()
از پنجره پرچم مدرسه ی دم خونمون رو نگا کردم که ببینم باد میاد یا نه که میومد ![]()
صبح همش الافی کردم تا حدودای ۲ بعد محمد با علیرضا و امیریچ رفتن ناهار بیرون.من هم ناهار شکلات با آب خوردم![]()
من با بچه ها دیگه غذا بیرون نمیرم مگر سر تولدی چیزی. عوضش نصفه پولاش رو قراره(
) جم کنم بیارم ایران بدم به یکی که نیازمنده. نصفه ی دیگشم میره تو جیب خودم![]()
خلاصه بعدش اومدن خونه حکم بازی کردیم.دوباره
دیگه فک کنم تا دو سه روز دیگه حالمون از حکم به هم بخوره انقدر که ما بازی میکنیم![]()
خلاصه بعدش حدودای ۵ بود که علیرضا رفت خونش من و امیریچ هم رفتیم دوچرخه سواری. آخه هوا توپ شده بود.محمد نیومد چون با شادی قرار داشت.راستی شادی یه کاری گرفته. باسه همین محمد صبح ها خونس.فک کنم کارش ساعت ۶ تموم میشه.
خلاصه آقا چشمتون روز بد نبینه.رفتیم وسط راه بارون گرفت
.هوا توپ بودا.یهو طوفان شد. چه بارونیم. خیسه آب شدیم. بعدشم که تنهایی اومدم خونه تلویزیون دیدم تا شب. بعدم خواب.
بابا حوسلم سر رفت. کی میشه یه کار بگیریم ما اه ه ه ه ه ![]()
![]()
دیگه از فردا میشینم یه کم درسامو بخونم و شاید یه کم HTML بخونم. ![]()
![]()
راستی آهنگ جدیده گروه آریان که با خواننده ی مشهوره ایرلندی(کریس دی برگ) خوندن رو گزاشتم رو وبلاگ. اسمش هست The words I love U (به همه ی ترفدارای آریان تبریک میگم
)
یه روز مضخرف با آب و هوای افتضاح![]()
هوا ابری بود و باد شدید میزد باسه همین دوچرخه سواری نرفتیم عوضش صبح رفتم ببینم کامپیوترم گارانتی داره که نداشت
حالا باید کلی پول بدم درستش کنن. یه چیزی هم باسه زین دوچرخه گرفتم.آخه زینش خیلی سفته. مبارکم درد میگیره ![]()
![]()
بگزریم تا شب خونه الافی کردم. شب ساعت ۸:۳۰ شام با شادی و شبنم و هاشم رفتیم بیرون. چتره محمد
آخه یه بار که داشتیم رامی بازی میکردیم باخت
بعدش اومدیم خونه دوباره حکم بازی کردیم تا حدودای ۱۲ بعدشم رفتیم timhortons (کافی شاپ) یه هات چاکلت زدیم و بعد هم که اومدیم خوابیدیم.بعد من میگم روزش مزخرف بود میگین نه. ![]()
![]()